X
تبلیغات
فقط عشق و حال

فقط عشق و حال

عشق و حال

سخنانی از اینشتاین

تمامی دانش ما ، در مقاسه با واقعیت ، ابتدایی و کودکانه است . ولی با این حال با ارزش ترین دارایی ما است.

مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن است نمی دهد.

اگر از من بپرسید می گویم که گناه در خلوت را به تظاهر به تقوا ترجیح می دهد.

قوانین ریاضی در جایی که به واقعیت مربوط می شوند قطعی نیستند و وقتی قطعی باشند به واقعیت مربوط نمی گردند.

من آنقدر هنرمند هستم که در خیال خودم آزادانه ترسیم کنم . خیال مهم تر از دانش است . دانش محدود است ، ولی خیال دنیا را در بر می گیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 23:40  توسط حسین موسوی  | 

نکته های کوچک زندگی

وقتی از ته دل خوشحالی ،بگذار چهره ات این شادمانی را نشان دهد.

ازصمیم دل عشق بورز ،ممکن است کمی لطمه ببینی اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

این سه اصل را به خاطر داشته باش :احترام به خودت، احترام به دیگران و احساس مسئولیت در قبال اعمال و کارهایت.

هنگامی که به دنبال خوشی های بزرگ زندگی هستی شادی های کوچک رانادیده نگیر.

وقتی درباره ی دو کار جالب ومهیج به توحق انتخاب دادند، کاری را که تا به حال امتحان نکرده ای انتخاب کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 1:12  توسط حسین موسوی  | 

آرزو دارم...

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،

                و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،

                             و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،

                                           و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

                       آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نا اميدي

                                            زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،

           از جمله دوستان بد و ناپايدار ........

                   برخي نادوست و برخي دوستدار ...........

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .

آرزو دارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:54  توسط حسین موسوی  | 

ask

ask
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:52  توسط حسین موسوی  | 

ازت متشكرم دوست هميشگي من !

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی ! سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟ سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد ! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:39  توسط حسین موسوی  | 

عاشق شو ...

مدت هاست که می گذرد و قلب من جور دیگری می زند. قلبم به جایش نیست. انگار کسی ربوده او را؛ ولی من بی خبرم. یکی مثل سایه اما سفید، همیشه دنبالم است. ناشناس است؛ اما همیشه در رؤیاهایم بوده است. کسی که با گذر ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، شب ها و روزها از پای نمی افتد. همیشه تواناست. بدون خستگی به دنبال من است. اولش گمان می کردم دلبستگی یا بازی سایه هاست؛ اما از پس روزها که می گذشتند و شب ها که بازیگر خواب من بود؛ دانستم بازی نیست بعدش گمان می کردم دل بستگی ست. اما از مرز عشق هم آن طرف تر رفت. پس دلبستگی هم نبود. من که سال ها بعد از حادثه ی تصادف عشق، دگر همه چیز را فراموش کرده، اما قبل از آن از خدا خواسته بودم دست مرا بگیر... من که به امید عشق عاشق شده بودم. پاداشم چه بود؟! اما بعد از گذشت زمان همه ی این ها را از خاطر بردم؛ و تنها شدم آن چیزی که مادرم در بچگی به من گفته بود. زندگی ام خالی از عشق ولی می گذشت. خنده روی لبهایم اما بی بهانه نقش می بست. اشک هایم جاری اما بی هدف می گریستند. احساسم می سرود اما نه از دل، پاهایم می رفتند؛ اما راه بن بست. من بی هدف می رفتم. زندگی ام جریان داشت. اما بی حاصل و فقط خاطرات کودکی ام را دیکته می کردم. خاطراتی از جنس بودن به بهانه ی نبودن. من خبر نداشتم که قد کشیده ام. قلبم بزرگتر شده است. جایی خالی دارد که باید پر شود. و گرنه هزینه گزاف خالی بودنش را چه کسی خواهد پرداخت. من نمی دانستم که باید آن را فروخت. و کسی را صاحب آن کرد. من به فکر رهن و اجاره بودم. چون نمی خواستم قلبم را از دست بدهم، تمام بهانه ی زندگی ام. من از تمام طبیعتم این را آموخته بودم که عشق یعنی هرزه رفتن. بدون اینکه دنیای خاکستری ام را به کار اندازم، قبول کرده بودم. هر کس که می خواند عشق، می گفتم این نابودی است. هر کس که می گفت من عاشقم، می گفتم این هرزگی است. و من برای دنیای خاکستری ام راننده ای داشتم که کج روی می کرد. این قدر به خود گفتم عشق هرزگی ست. که باور کردم همین است. اما فراموش کرده بودم. یعنی هیچ گاه نفهمیده بودم که من تولد عشق هستم. با عشق به دنیا آمدم. در آغوش عشق به خواب رفتم شکم گرسنه ام با عشق پر شد. تمام بیچارگی ها با عشق خوش شد. تمام نبودن ها با عشق پر شد. چگونه چهار دست و پا بروی زمین خود را نرمش دادم؟ چگونه در انتظار ایستادن افتادم، هزاران بار افتادم، چگونه و چگونه؟ مگر عشق حاکم همه ی این ها نبوده. مادرم چرا مرا در شب هایی که خسته و خواب آرزوی او بود، با گریه ی بیهوده ی من بیدار می شد؟ چرا هنوز چیزی نشده من اشک می ریختم او مرا نوازش می کرد؟ چرا او خیلی از اوقات خواسته ی من را بر خواسته ی خود ترجیح می داد؟ چرا پدرم شب و روز به پیشواز سختی و رنج می رفت؟ چرا مادرم شب ها بدون پدرم صبح می کرد؟ چرا پدرم هر وقت مرا می دید لبخندی می زد و مرا می بوسید؟ چرا او می گفت: من برای زندگی ام زندگی می کنم؟ آری این همه عشق است. و من بی خبر از این همه عشق، این همه عشق برای عشق و من برای بی بهانگی. بی بهانگی چقدر دلشاد بود. چون من یار او شده او بودم و به خود می بالیدم که در میان این همه انسان از بقیه جدایم. زندگی ام پر از شادی و سرور. نمی دانستم که این همه شادی وسرور ساختگی ست. من بزرگتر می شدم. نگاه معشوقانه ی هم بازی هایم را با بی اعتنایی پاسخ می گفتم. و آن ها تا چند روز غمگین و من شاد از این همه بی احساسی. گذشت و من بزرگتر شدم. بزرگ و بزرگتر شدم. عاشق عشقی بزرگتر شدم. باز هم آن هنگام با بی احساسی بیشتر عشق می کردم. تا به عشق عشق کنم. اما روزی یک صدایی و یک سایه ای مثل خواب داستان عشق را با یک لبخند برایم گفت و من عاشق یک نگاه زیبا شدم. آن نگاه خوابید و من دانستم آن هم یک رهنما برای من بود. بعد از این اتفاق همه از عشق می گفتند و من همه را می گفتم دروغ و اما می دیدم دختری را که سیلی می خورد به بهای سنگین عشق و عشقی که می بازد خود را هی بیشتر و بیشتر. می دیدم دلی که می گریست اما چشمانم حادثه ی دلش را می گفتند. یکی از باران می گفت، یکی از خورشید، یکی از روز، یکی از شب، یکی از خواب یکی از رؤیا و من چه می گفتم؟
من از سکوت می گفتم. و نگاه می کردم هر چه معنی هستی و وجود است. در عالم چشمانم خفته است. من عاشق نبودم اما عاشق واقعی که باید جاودانه بماند. عاشقی که از عشق هم عاشق تر بود. مرا عشق خود صدا می زد. در حالیکه من بی خبر بودم از قانون دنیا و از قانون قلب او. من نمی فهمیدم و هیچ کس نمی فهمید. فقط نگاه عاشقانه ی او بود که پایدار می ماند و معنی واقعی عشق را به من آموخت. اما من بی خبر. مدتی ست که احساس می کنم زندگی ام رنگی شده و من رنگ واقعی همه چیز را می بینم. ولی یک رنگ در میان این همه رنگ، بیشتر از همه احساس می کردم. وجود گرمش را بهتر لمس می کردم. آن رنگ وجود گرمش را به قلبم هدیه داده بود. وجودی که قلبم را می تپاند. آن قدر جلو رفتم و او نزدیک شد که من عشقش را لمس کردم. عشقی به وسعت تمام دلخستگی های این همه سال. و من هی جلوتر می رفتم و ادعا می کردم، عاشق نیستم. انگار این حسی بود که هیچ گاه نمی خواست مرا رها کند. وهی نزدیک و نزدیک تر می شد و من یافتم این عشق واقعی بود. چون در چشمانی که خیره بر زمین و لبخندی که تمام معنای زندگی بود. مفهوم عشق را دانستم. و من شده بودم تازه وارد دنیای عشق. و باز هم احساس می کردم شخصی به نام غرور به من اجازه ی نگاه کردن و با نگاه گفتن عشق را نمی داد. و من خود را به بی خیالی و ندانستن می زدم. اما لحظه ای سایه اش مرا رها نمی کرد. که بگویم فراموش شده یا عشقی نیست. همیشه و همه جا سایه اش بود. و این خیلی زیبا بود که من تسلیم خواسته اش شدم. و عشق را در آغوش گرفتم. هم می توان عشق را در آغوش گرفت هم دنیا را. می توان همه را با اینکه نیستند در آغوش گرفت. هرگاه که توانستی دنیا را در آغوش بگیری بدان عشق را هم در آغوش گرفته ای. و من اینک سیبی ام که از درخت افتاده ام. یعنی دگر کال و نارس نیستم و به خواسته ی کسی چشیده شده ام. اما نیمه ای از من... نیمه ای از من... نمی دانم... کجاست. به محض اینکه چیده شدم. کارت پستالی را با این عنوان، عشق را می جویم و هر کس می خواهد من اینجایم، بروی زمین. اول به آن کسی که همسایه ام بود و از خواسته ی او من این طور شدم؛ کارت پستال فرستادم.
دیگر حتی نوبت به نامه ی دوم هم نرسید. هنوز نفرستاده بودم خودش آمد. از او پرسش کردم. گفت: من عاشقم و تو عاشق. ما فراتر از انسان های دلبسته ایم و ما طبیعت خود را یافته ایم. حرف های نگاهت در یک شب بی ستاره و بارانی برایم تکرار می شد. و عشق متجلی می شد.
عشق... عشق... دگر کلمه ی عشق زیبا شده بود. حال عشق شده زیباترین بهانه ی زندگی. من عاشقم و همه ی دنیای من و دنیای ما عاشق. دنیای عشق عادی اما شیرین مثل قند. و من از پس این همه درخت های باردار و از پس هجوم این همه سبزی و طراوت عشق تو را می خواهم. زندگی می کنیم که عادت نکنیم دل ببندیم. بلکه یاد بگیریم عشق بورزیم. و من آن شب به رؤیای بی پایانم، به عشق رسیدم. عشق از جنس الماس گرانبها و زلال است. شاید هم بالاتر و گرانبهاتر. اگر دیدی کسی که می گوید عاشق است تمام زندگی و هستی اش را باخته باور نکن. چون من هستی ام را از عشق بدست آوردم. او که می گوید عاشق است و زندگی اش جهنم است. بدان که عاشق نبوده. بلکه عاشق خوشی بوده نه عاشق چیزی که مثل خودش قلب و عقل و هستی دارد. پس عشق یعنی عاشق قلبی که سرشار از امید باشد. نه عاشق امیدی به نام خوشگذرانی. همه ی ما انسان ها روزی درونمان را به خوبی، به شفافی آیینه خواهیم یافت، روزی که دگر هیچ انسانی فقط با خنده های بی هدف روی زمین نیست. و ما همه عاشقیم حتی اگر عاشق عشق باشیم. آنگاه که وسعت نگاه ها به من عالمی از رؤیای این همه سال که بی یار گذراندم، را نوشت من معنا خوهم کرد عشق و رؤیاهای بی پایان. و فاش خواهم کرد راز عشق. عشق رؤیای بی پایان دنیای ماست. عشق حقیقی است که گریبان همه را خواهد گرفت. حتی آنانکه گمانش هم نمی کنند. یا انکار می کنند. باور کن که تو هم عاشق می شوی. باور کن که تو هم از رنگین کمان عشق سر می خوری و یکی از آن رنگ ها تو را انتخاب خواهند کرد. حتی اگر ندانی اما کارت پستال عشق به در خانه ی قلبت خواهد آمد. و تو جوابش را با رنگ عشقش بزرگ می نویسی بله. پس بله ما همه عاشق می شویم. اما درست عاشق شو. عشق گذرا بنیاد عشق را بیمار و نابود می کند. پس درست عاشق شو... درست عاشق شو... این تمنای عاجزانه ی عشق است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:14  توسط حسین موسوی  |